تبليغاتX
 بامن از عشق سخن نگویید
 

تشنج کلمات

کنار من که قدم میزنی هوا خوب است

پُر از پریدنم و جای زخم ها خوب است

 

برای حک شدن عشق در خیابان ها

به جا گذاشتن چند رد پا خوب است

 

قدم بزن،پُرم از حس "در کنار تویی"

قدم بزن،پُرم از حس اینکه "ما"خوب است

 

نخند حرف دل ام را  نمی شود بزنم

خیال می کنم این جور جمله ها خوب است

 

بگیر دست مرا بشکن ام بپیچان ام

دوتکه ام کن و آتش بزن،بلا خوب است

 

به هرکجا که مرا می بری نمی گویم

کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است

 

                            صالح سجادی


 

نوشته شده توسط مانی در دوشنبه 8 تیر1388 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت


حق انتخاب

خداوند بهترین های خود را به آنهایی می بخشد

 که حق انتخاب خود را به او می سپارند


 

نوشته شده توسط مانی در سه شنبه 22 اردیبهشت1388 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت


سوال عاشقانه

تا حالا شده یکی رو خیلی دوست داشته باشین؟یعنی عاشقش بشین و بدون اون زندگی براتون سخت بشه؟تا حالا شده همون آدم بدون هیچ دلیلی بذاره بره؟وقتی بره چی کار می کنین؟آیا می توانید ادعا کنید که بازم دوستش دارین؟اگر  بره و بعد از ۲سال بهتون زنگ بزنه بهش چی میگین؟ یعنی چی میتونین بگین؟خیلی ها میگن نباید با همچین آدمی دوستی کرد  چون امتحانش رو پس داده و خیلی های دیگه هم میگن باید به آینده فکر کرد و باید دید از الان به بعد چی کار میکنه.من فکر می کنم باید به آدم ها فرصت داد تا اشتباهاتشون رو اصلاح کنن هر چند معتقدم این اشتباه خیلی بزرگه و آدم به راحتی نمی تونه از کنارش بگذره. امادر کل هر آدمی می تواند تغییر کنه به شرطی که بخواد. شما چی فکر می کنید؟

دوستان عزیز ! لطفا  این موضوع را نه شخصیش کنین و نه به من و کس دیگه ای نسبت بدین چون من فقط میخوام با طرز فکر بقیه در این خصوص آشنا بشم.

در ضمن شعر زیر رو هم دوست عزیزم  آقای ملکیان که به تازگی افتخار آشنایی با روحیات و افکارشون رو پیدا کردم با خط زیبا و وصف نا شدنیش به من تقدیم کرده .به نظرم اومد بذارمش تو وبم تا بقیه دوستان هم بخوانن و ازش لذت ببرن.

 

 

 در کنار توام! دوست من

احساسم را با تو در میان می‌گذارم

اندیشه‌‌هایم را با تو قسمت می‌کنم

راهی مشترک پیش پایت می‌گذارم

اما از آن تو نیستم

با مسوولیت خود زندگی می‌کنم

مرا به ماندن مجبور نکن دوست من

احساسم را به کفه قضاوت مگذار

نه اندیشه‌ای برایم معین کن

و نه راهی برای در نوشتن

به تصاحبم نکوش

تعهداتم را نادیده مگیر

اگر از آزادی محرومم کنی

دوست من

ترا از بودنم محروم خواهم کرد


 

نوشته شده توسط مانی در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 ساعت 20:25 موضوع | لینک ثابت


وصف العیش نصف العیش

خیلی وقته دستم به نوشتن نمی رفت تا برای وبلاگم مطلب بنویسم.فشار کار و تمرکز بر روی مسایل کاری توان فکر کردن در مورد مقوله های مورد علاقه ام را ازم گرفته بود.(آخه آدم تو وبلاگ،خودشه و می تونه حرفای دلش رو بزنه،امکانی که توی جاهای دیگه مهیا نیست و نمی تونی تو هر کجا و برای هر کسی حرف دلت رو بزنی)البته شاید بخشی از این موضوع هم خود خواسته بود و برای فرار از خیلی مسایل رو به کار زیاد بردم تا بتوانم با خیلی چیزها کنار بیام و خیلی چیزها رو فراموش کنم.

سال ۸۷ با این روال برای من گذشت و در ماه های پایانی  دیگه مطلبی برای وبلاگم ننوشتم،موضوعی که با گله مندی بسیاری از دوستان همراه شدو برایم ایمیل فرستادن،اس ام اس زدن و کامنت گذاشتن که چی شده؟کجا رفتی؟عشق و عاشقیت ته کشید؟نکنه سرت جای دیگه گرمه؟نکنه سیاسی شدی و درگیر انتخاباتی؟پول پرست! اینقدر دنبال پول نباش و... .

همه این نظرها فارغ از درست یا غلط بودنش یک پیام داشت و اون اینه که یک سری افکار و ایده ها هنوز هم طرفدار داره و خیلی ها رو می تونه به خودش جذب کنه نمونه اش هم همین وبلاگه یا اینکه کافیه تو یک جمعی که از دور فکر می کنی بویی از مسایل معنوی نبردن صحبت از عشق ،عرفان و معنویت کنی اونوقت می بینی که چه جوری چارچشمی و با تمام وجود به حرفات گوش می دن و باهات همراه میشن و حرف هایی  می زنن که تا حالا نشنیدی و مخت سوت می کشه.

بگذاریم و بگذریم  تمام این حرف ها رو گفتم تا بگم چرا نبودم و حالا چرا اومدم،تو این چند روز اخیر هم اتفاقات جالبی برام افتاده که در موردش بعدا مفصل صحبت می کنم.

با تمام وجودم احساس می کنم سال ۸۸ سال منه و باید ازش استفاده کنم.تمام شرایط و امکانات هم از روز اول سال برایم مهیا شده تا سال ۸۸ را با موفقیت سپری کنم.خدایا شکرت

"همه ظواهر حاکی از آن است که دین نمی میرد... زیرا اعتقاد به خدا یابی قیدو شرط است یا اصلا وجود ندارد همچنان که شعله کوچک را طوفان خاموش می سازد و آتش بزرگ را تشدید می کند.به همان سان تجربه های ناخوش و بلایای بزرگ ایمان را ضعیف و ضعیف تر می کند،حال آنکه ایمان نیرومند با این تجارب نیرومند تر می شود"


 

نوشته شده توسط مانی در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت


وقتی که....

 وقتی که دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی که او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن است .

چه سلامی؟! چه نگاهی! وقتی شانه هايت مدتهاست به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالاها هم خيال پائين آمدن ندارد.
چه تابستانی؟! وقتی يک عالمه از برگها هنوز پائين نيامده به خاطرش خودکشی کردند.
چه گرمايی؟! وقتی ديگر مهِ آهِ من يخِ دستانت را حتی تکان هم نمی دهد.
چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و ديگر گرفتنش از نگرفتنش برايت سخت ترست.
چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را زده تصميم رفتنت را روی ديوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم.
چه سيبی؟! وقتی سرخ را زير سئوال کم رنگِ ماندن و نماندنت کُشتی.
چه تولّدی؟! وقتی تمام شمع های دنيا را زيرِ دينِ نازِ سوسوی چشمانت سوزاندی.
چه بخششی؟! وقتی ديگر چيزی ، حتی لحظه ای درنگ نيست که کسی به تو هديه نکرده باشد.
چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری.
چه نامه ای؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سين سنّتهايمان به آب روان می سپاری شايد آن سوی رود نمی دانم کجا ، کسی با خواندن خطی از آن به زندگی بازگردد.

دريغ از يک شب بارانی
دريغ از بارانی که يک شبِ مهتاب بيايد و محض خاطر
صورتی بودن چنددانه شمعدانی قلمه زده گلدانِ معصوم آن خانه ی دورامّا قشنگ نخستين حرف نمی دانم تو را برای هميشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه اين بار به خاکِ مهربان بسپارد.
اين دفعه جوری نوشتم که ندانی خطّ کيست و آنوقت که تمامش را خواندی
يک بار هم کار تو مثل کار ما ، از کار گذشته باشد.


 

نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه 22 اسفند1387 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting